خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





آفتاب مهتاب ندیده

    سلامممممممممم

    دو هفته دیگه عروسی دعوتیم و من اصلا لباس ندارم . یعنی واقعا ندارمااااااااااااااااااااا یعنی الان در مرحله ای قرار گرفتم که به جای جمله کلیشه ای من چی بپوشم همش میگم من کی برم خرید ، چی بخرم . چند روز پیش هم رفتم سمت خیابون ویلا از این ظروف میناکاری شده قیمت کنم و برای کادو بخرم که پشیمان شده و از همانجا یکسره راه راست در پیش گرفتیم و گفتیم پول میدیم . این چیزهای خوشگل مشگل رو خودمون برای خونه خودمون می خریم فقط

    آخر هفته قبل هم یکی از اساتید دانشگاه تماس گرفت . رزومه ام رو داده بودم بهش . گفت شعبه کرج رو افتتاح کردیم اگه موافق باشی معرفیت کنم . ساعت کارش از 8 صبح تا 6 عصره . تشکر کردم و گفتم مسیر دوره . من هم متاهل . نمی تونم این مسافت رو هر روز طی کنم . اما از اینکه به یادم بوده ، اون هم بعد از گذشت تقریبا 8 ماه ، کلی ازش تشکر کردم .

     

    چند روز پیش با دوستانمون بیرون بودیم . یکی تازه نامزد کرده . کوچیک موچیک نیست . 30 سالشه . برگشت خیلی آروم بهم گفت : یه احساسی بهم دست داده . یه جورایی شدیدا خجالت میکشم . دست خودم نیست . چند شب پیش خونه تنها بودیم داشتم از خجالت میمردم . خیلی برام سخت بود . آخر سر هم به بهونه تلفن زدن از دستش در رفتم . با صدای بلند خندیدم و یاد این شعر افتادم :

    تو را من دوست میدارم که یک شب

    در آغوشت کشم تا نیمروزی

    مراد از عاشق و معشوقی این است

    وگرنه مادری دارم چو یوزی

    واقعا یعنی الان هم دختری با این ویژگی داریم .

     


    این مطلب تا کنون 24 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : یعنی ,تشکر کردم ,یعنی الان ,
    آفتاب مهتاب ندیده

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده